![]() |
![]() |
|
| در مورد عشقم |
|
چشمهایت را باز کن سورن
سلام عزیز کوچکم.عروسکم حالت چطور است.گرسنه ای میدانم.آخر مادرت را میل به هیچ چیز نیست.طفلکم آرام آرام داری بزرگ میشوی .در آستانه ذو ماه و نیمگی من برایت از زندگی میگویم.از تنهایی و از حرفهایی که همیشه باید مسکوت بماند.میدانی چقدر سخت است.بمیرم برای دل کوچکت که هنوز پا به عرصه گیتی نگذاشته ای باید دل به دل مادری بسپاری که خون میچکد از بند بند دلش. نازنینم ما باید برویم.قبول داری؟اینجا دیگر نمیشود ماند.باید دل به دل جاده داد و رفت.باید قبول کنیم که من و تو تنها و با همیم.نترس طفلکم. مادرت از همه خوشیهای دنیا میگذرد برای تو.قول میدهد چشمهایش فقط تو را ببیند.حالا آرام چشمهایت را ببند و بخواب کودکم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 23:22 توسط سارا مجد |
|
|
شب از جنگل شعله ها می گذشت حریق خزان بود و تاراج باد من آهسته در دود شب رو نهفتم و در گوش برگی _ که خاموشِ خاموش می سوخت _ گفتم: _ مسوز اینچنین گرم در خود، مسوز! مپیچ اینچنین تلخ بر خود، مپیچ! که گر دست بیداد تقدیر کور، تو را می دواند به دنبال باد، مرا می دواند به دنبال هیچ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 1:11 توسط سارا مجد |
|
|
در آفاق كورش چنان درگرفتي كه آنرا چو خورشيد خاور گرفتي ترا همرهي كرد فر خدايي ز فر خدا سايه بر سر گرفتي نسب بردي از مادي و پارسي هم فر،از هر دو، آن آريا فر گرفتي به آيين مزدا دل و جان سپردي وز انگيزهاش راه داور گرفتي اگر چند بودي به كيش اهورا ولي پاس اديان ديگر گرفتي به قوم يهود آنچنان مهر كردي كز آن قوم نام پيمبر گرفتي به تاريخ يادت چنان مانده نيكو كه نام خوش دادگستر گرفتي پي افكندهاي معبد قوم موسي توانايي از چرخ اخضر گرفتي همه سرفرازي و آزادگي را چو آزاد سرو تناور گرفتي به نيروي نيكي و پاكي و دانش جهان كهن را سراسر گرفتي مسخر نمودي دل مردمان را به داد و دهش هفت كشور گرفتي در آن دورهي تار و آن شام ظلمت ز درياي توفنده گوهر گرفتي حقوق بشر را چنان پي نهادي كه نوع بشر را برابر گرفتي همه بندگان را به يك چشم ديدي خرد را به هر كار ياور گرفتي نكردي به كس بار، آيين خود را جهان بيني از مهر و اختر گرفتي ز گنجور تاريخ تا واپسين دم به از گوهر و برتر از زر گرفتي به كلك تواناي صدها مورخ ستايش شدي زيب و زيور گرفتي تو داد ستمديدهي بينوا را به آزادگي از ستمگر گرفتي به دل هاي تاريك و سرد و فسرده چنان آذر ايزدي در گرفتي پس از ماد و ليدي و آشور و بابل فينقي و بخشي ز خاور گرفتي ز يك سوي تا سند گشتت مسلم وز آن سو، ز بسفر فراتر گرفتي زيك سوي تا ساحل پارس راندي ز يك سوي تا بحر احمر گرفتي كهن خطهي سارد را با سپاهي نشسته بر اسب تكاور گرفتي گشودي دژ محكم شهر بابل ستم پيشگان را به تسخر گرفتي چنان عرصه بر خود سران تنگ كردي كه آرام فرعون و قيصر گرفتي بشد خم بر آرامگاهت سكندر بدانسان غرور سكندر گرفتي خردمند شاها در آن روزگاران جهان را چو مهر منور گرفتي بود لوح تو آن چنان گيتي آرا كز آن جاودان بر سر افسر گرفتي پس از آنكه به گذشت عمرت به نيكي به سوي بهشت خدا پر گرفتي
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 16:5 توسط سارا مجد |
|
|
ماه هم آمده بود نزديك زمين |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 17:54 توسط سارا مجد |
|
|
داحافظ اي همنشين هميشه
خداحافظ اي داغ بر دل نشسته تو تنها نمي ماني اي مانده بي من تو را مي سپارم به دلهاي خسته تو را مي سپارم به ميناي مهتاب به شب مي سپارم تو را تا نسوزد خداحافظ اي برگ و بار دل من
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 23:4 توسط سارا مجد |
|
|
چند گاهیست که ننوشته ام.امشب برایت مینویسم با همیمن نثر ناقص.با همین قلب که هنوز در هوای تو می تپد.
دلم مدام بهانه ات را میگیرد و هی تو را میخواهد وهی هی هی............................................................ هیچ کس به چشمم نمیاید انگاه که چشمهای معصوم و نجیت بر تارک خاطرم مینشیند.چه کسی در نگاه من زیباتر از تو.چه کسی ار منظر من جذابتر از تو.................................................................................. دیگران هیچند و تنها یاد تو میرقصد در صحنه خاطرم.بگذار چشمهای ناپاک و حسود تاب نیاورند خوشبختی وصف ناپذیر ما را. دوستت دارم بیش ار انچه به وصف اید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 0:22 توسط سارا مجد |
|
|
گفتی منظورت چیست از "پلک بر هم می زنی
از چشمت می افتم" گفتم هیج. و تو اصرار کردی که بدانی. میخواهی بدانی؟ منظورم این است که: "به راحتی چشم بر هم زدنی از چشمت افتادم" |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 8:56 توسط سارا مجد |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 15:37 توسط سارا مجد |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 23:54 توسط سارا مجد |
|
|
سلام عزیزکم.چند وقت است که برایت ننوشته ام.دستم بی حضور تو به قلم هم نمی رود.اما امروز می خواهم برایت بنویسم.برای تو .تکه مهجور قلبم.پاره دور افتاده تنم.چشمهایت را ببند میخواهم برایت ارام نجوا کنم.چشمهایت را ببند می خواهم طعم گس لبهایت را مزمزه کنم.چشمهایت را ببند .خیال کن که اینجایی.در دو قدمی چشمهای من.حس کن نزدیکترین ورید به قلب منی.تپش قلبم را میشنوی.اسم تو را میتپد.جاری ترین خاطره لحظه های من همه جا با منی.گویی در منی.اینجا در کنج ترین زاویه ذهنم در دنج ترین گوشه قلبم جای داری.رایج ترین دغدغه خاطرم هستی.حیرانم حیران که این حس را چه بنامم.عشق را یارای یدک کشیدن نام این حس نیست.عشق کم می آورد.اما ناگزیرم از تکرار همان جمله کلیشه ای همیشگی اما زیبا.همان که وقتی به زبان می رانمش آن هم برای جون تویی قلبم لحظای از تپیدن جا می ماند."دوستت دارم"
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 19:6 توسط سارا مجد |
|
|
وقتی همه زندگی آدم در یک کادر
مانیتور خلاصه میشود دلخوشیهایش
کوچک می شوند و بهانه هایش
کوچکتر. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 4:15 توسط سارا مجد |
|
|
با سلام
دوستان عزیز هر نوع کپی برداری و استفاده از مطالب و اشعار این وبلاگ با برخورد قانونی اینجانب سارا مجد روبرو خواهد شد.ضمناا اینجانب هیچ علاقه ای به شهرت یا کسب درآمد از دست نوشته هایم را ندارم.
با تشکر سارا مجد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 3:22 توسط سارا مجد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
بگذار اسمش هوس باشد سلام عشق زمینی و عشق اینگونه.... باز هم اول قصه... باتو دختران حکمت درد زمزمه های ناخودآگاه تو خود کدام پسندی عشق سودای نان نمی شناسد |
|
RSS
|